شبونه راه افتادم. از شانس گوهم یه پسر خاله دارم با زنش تو اتبوس بود و دید منو، سعیی کردم با هزار دروغ و دلیل یه کار کنم باور کنه این یه سفر کاریه و به مامانم چیزی نگه.
خلاصه اومدم و تو کوچتون(چون ازش تصویری ندارم معمولا تو خوابام تو کوچه باباتینا میبینمت)منتظر موندم تا با نفس اومدی بیرون.
از دیدنم تعجب کردی ولی سعیی کردی خودتو عادی نشون بدی.
کلی قر قر کردی که چرا این کارارو میکنیو چرا نمیخوایی قبول کنی تموم شده همه چیزو تموم کن بچه بازیاتو و وقتو پولتو حروم نکنو این کارات بی فایدستو....
نفسم باهات بود یکم نینی تر از قبلش شده بود. حرف میزد ولی همش تو بغلت بودو زمینش نمیزاشتی.
خلاصه تونستم راضیت کنم بجای قر زدن یکم با هم باشیم.
گفتی بریم یجا نفسو بزارمش نگهش دارنو بریم بیرون با هم.
رفتیم گفتی میخوابونمشو میریم، بهش شیر دادی . براش قصه گفتی. دعواش کردی ولی نخوابید که نخوابید. یکم بعدشم من باید میرفتم دیگه و وقتی نبود.
گفتی شرمنده نمیخوابه و راه افتادیم تو کوچه پس کوچه ها از یه جاهای سختی بچه به کول رد میشدی که من نمیتونستم دنبالت بیام راحتو تعجب زده بودم.
رفتیم یه گوشه نشستیم اومدم حرفا دلمو برات بزنم یهو دیدم مامانمو پسر خالمو زنش بالا سرمونن.
یه نگاه با یا دنیا عصبانیت بهم کردی و انگار خجالت بکشی از مامانم زدی زیر گریه. میخواستی براش توضیح بدی که بی تقصیری که خودش یه نگاه نفرت انگیز به من کردو دستشو گذاشت پشت شونتو ورت داشت بردت از اونجا.
من موندمو پسر خاله فوضولم.
داشتم فک میکردم چه بلایی سرش بیارم که از حرص بیدار شدم.
ولی عین واقعی بودو طولانی.
دگماتس نمیدونم چرا.با اینکه ازت متنفرم
تنها امید زندگیم.......ما را در سایت تنها امید زندگیم.... دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 163